تبليغاتX
يادداشت ها

يادداشت ها

داستان كوتاه و مخدر

هنوز زنده ام

شش ماه است دارم فکر می کنم بیایم چه مزخرفی اینجا

بنویسم ٬ هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 16:4  توسط مهدي مهرافروز  | 

وضعیت بشری

.

بیشتر از  یک ماهی  می شود  که  داریم با حامد طاهرخانی  دوا

می زنیم .  دستهایمان پر از زخم است .  هروئین آخر مخدر است

زود نئشه ات  می کند ٬  بعد آرام  و  خیلی  غمگین  می شوی  و

آن وقت دیگر حوصله هیچ کسی را نداری ٬ مگر شاید فرهاد مهرداد

همین که کارمان تمام  می شود  حامد  بلند   می شود  و  فرهاد

می گذارد . 

ــ  فرهاد ٬  آیا به نظر شما ٫استیل و سبک و شیوه خاصی 

را در موسیقی ایرانی پایه گذاشت ٬  یا نه ؟

ــ  نه  ( مکث )  ... خیر ٬  در واقع بسیار پیشتر از من عارف

 برای اولین بار مضمون غیر عاشقانه را وارد ترانه فارسی

 کرد .  البته منظورم ابوالقاسم عارف زمان مشروطیت است .

 

آخر آن وقتها یک ترانه خوان  دیگر نیز به اسم عارف وجود داشت که 

 بد کس مغزی بود . 

آخر هفته رفتم خانه پهلوی مادرم .  برایم آبگوشت درست کرده بود .

بعد  از  نهار  بیکار  بودم    "وضعیت بشری "    هانا آرنت  را برداشتم 

نگاهی انداختم .  صفحاتی از قسمت های مورد علاقه ام  "فصل ۳ :

 تباهی "  را دوباره خواندم .  این کتاب  همواره  مرا  تکان  می دهد.

غروب آمدم  بیرون  سیگار  بخرم ٫ سر کوچه مان و  روی یک  نیمکت

 فلزی  نزدیک  دکه  سیگارفروشی  پیرمرد  کارتن خوابی نشسته بود 

 وسط گرما دو تا  کاپشن روی  هم  پوشیده بود .    کنارش  نشستم

و  سیگار  تعارف  کردم .    برگشت  و  با  تعجب  پرسید :    مگه  ماه

رمضان نیست ؟

نه حاجی  بکش . خیلی وقته گذشته .  

با ظرافتی که به کاپشن هایش  نمی خورد  یکی بیرون کشید و روشن

کرد .  زیاد حرف نمی زد ٫  آنهایی هم که می گفت  بیشتر  پرت  و  پلا 

بود .  مثلا گیر  داده  بود  که من  سیگار  فروردین  بکشم .  می گفت :

منخرین هایت را اذیت نمی کند ( با دو انگشت به زیر گلویش می زد)

 از وینستون هم بهتر است . "

دیگر این که  " توت ها دارند حرام میشوند" به درخت توت بالای سرمان

 اشاره می کرد : " این  توت ها   الان  خیلی  رسیده و  خیلی  شیرین

 هستند . اما  باد  می زند  می افتند و  مردم   آنها  را  لگد   می کنند .

 شهرداری باید یک فکری بکند ."

حتی طرح یک چادر بزرگ دایره ای شکل را کشیده بود که زیپ می خورد

و دورتادور درخت کاملاْ کیپ می شد : "کافیه یه جوانک زبر و زرنگی  ( به

 من اشاره می کرد ) برود بالای درخت و حسابی بتکاند ."

وسط حرفهایش مرتب برمیگشت به سمت من و می پرسید : "بد میگم

آقا ؟ "

ــ نه . خیلی هم خوب میگی .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:41  توسط مهدي مهرافروز  | 

کفتر بازها

.

من شش تا دایی دارم که پنج تای آنها کفتر باز  هستند و خصومتی

نهفته و دیرین با گربه ها  دارند . 

بگذارید برایتان تعریف کنم  تا  به  حال چند بار برایم پیش  آمده که با

یکی  از  دایی هایم   توی خیابان گربه ببینیم .  در  همه  این  مواقع  

 بلا استثناء ٬  آن  دایی ام  ( فرقی نمی کند کدام یکی باشد )  همه

چیز را فراموش می کند  و با جدیت دنبال گربه می دود در حالی که با

یکی از دستهایش شلوارش را نگه داشته است ( همه دایی های من

شلوارشان از کونشان می افتد ).

من البته راه خودم را می روم و چند کوچه پایین تر  دایی نفس زنان از

راه می رسد و  می گوید :  " برویم "     در  حالی  که  چشمهایش به

شدت برق می زند .

آن  یکی  دایی دیگرم   ( که  زمانی  کارمند  سازمان  تامین اجتماعی

 بود )   را سالهای زیادی است که  ندیده ام .  آدم  خیلی  پرتی است

و  از  کفتر هیچ سر در نمی آورد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:23  توسط مهدي مهرافروز  | 

کی ؟

.

یکبار از یک راننده تاکسی پرسیدم : ببخشید آقا . ما  آخرش  نفهمیدیم

ملت سالمند  ما اسکولیم ٬  یا نه ٬ ما سالمیم  ملت اسکولند؟   راننده

دنده را عوض کرد و گفت : تو اسکولی .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:30  توسط مهدي مهرافروز  | 

.

برای جشنواره داستان های  زیر  ۱۵۰   کلمه ای  یک داستان ۱۰۰ 

کلمه ای نوشته ام . نام این داستان  ابن عربی  است .  ( به جز

سیامک مهاجری هیچ ابله دیگری در مورد داستان نظر ندهد ).
.

.

ابن عربی

در آن روزی که  ابن عربی ٬ همان فیلسوفی که در جایی گفته بود :

زندگی خیالی بیش نیست ٬  بر پنجره ای گشوده  ماه رویی سرخ مو

دیده بود به محله یهودی نشین اندلس رفت تا  ابوالهول ساحر ٬ عالم

به علوم غریبه  را  ملاقات  کند  که  اسطرلابی ریخته شده   از  طلای 

گوساله سامری داشت .  نام اسطرلاب ظاهر  است .  ابوالهول  ۵۰۰

دینار زر  گرفت و در  رمل ها  دید که  ابن عربی  آواره  بیابان ها خواهد

خواهد شد ٬  بر خرابه ای از مصر  گنجی عظیم خواهد یافت و  کلاغان

دمشق   چشمهایش  را  با  منقار  بیرون خواهند  کشید در حالی که

جمله  جامه هایش  در گروی  نصاری  می فروشی  است  که  دختری

سرخ مو دارد . ابن عربی  به خانه بازگشت و بر حاشیه فصل آخر کتاب

تهافت الفلاسفه  تالیف   ابوحامد محمد غزالی  نوشت :   زندگی

خیال فریبنده ای بیش نیست .               

                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:42  توسط مهدي مهرافروز  | 

پاپیون

.

کاری کوچک در یک شرکت خصوصی پیدا  کرده ام .  محل کارم  طبقه

یازدهم   یک  آسمانخراش  دوازده طبقه  است .  وقتی می آیم   کنار

پنجره  سیگار بکشم  تهران را تماشا می کنم . با همه  خاطره هایش

و همه زشتی هایش . خاطره هایش دهنم را  می گاید و زشتی هایش

تسلی ام می دهد  که  خوب!  شاید  همه تقصیر ها   هم به گردن تو

نباشد .

یکی از همکارانم روی گوشی موبایلش آهنگ فیلم  پاپیون  را گذاشته

است و هر وقت موبایلش  زنگ می خورد این موسیقی ( که همان قدر

که زیبا است سرگیجه آور است ) شناور می شود وتوی اتاقها می ییچد

سرم را بلند می کنم و تصاویر  از جلوی  چشمهایم  می گذرند .   زندان

گویان فرانسه .  تمساحها .  جذامیها و آن عینک ته استکانی .

بعد از ظهر ها  وقتی بر می گردم خوابگاه   توی خیابان  هنوز  صدا   توی

گوشهایم است و یاد جمله ای می افتم که  پاپیون گفت  وقتی سوار بر

 نارگیلها  همراه با موج  ماریا  از ساحل دور  می شد .

پاپیون فریاد زد : مادر به خطاها  من هنوز زنده ام .

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:19  توسط مهدي مهرافروز  | 

کنسرت

.

چند وقت پیش چند تا از بچه ها  جایی جمع شده بودند و داشتند

برای یک کنسرت موسیقی تدارک می چیدند . حسین شاس  هم

آنجا بود . بعد از یکی دو ساعت بحث درباره  تالار و  مجوز  و  ساز و

مخدر و ... از حسین شاس می پرسند : "خوب!  نظر تو چیه ؟ "

حسین شاس  جواب میده : " ما باید چند تا  کایت  بگیریم  بعد با

کایت  پرواز کنیم  و  بریم  توی یکی از  این  جزیره های  یخی  فرود

بیاییم و با یه درامز  شاخ کنسرت اجرا کنیم پتگوئن ها  برامون دست

بزنند. "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:30  توسط مهدي مهرافروز  | 

شری نیواساوا رامانوجان

.

هر وقت مثل این روزها  اعصابم  گه مرغی  میشود به یاد   شری

نیواساوا رامانوجان میافتم .  او یک ریاضیدان نابغه و بزرگترین مرد

تاریخ من است و مانند نیچه بیچاره  نبوغ برایش خیلی گران تمام

شد. رامانوجان  یک دهقان هندی  فقیر  بود که در دهکده ای در

۵۰   کیلومتری  کلکته  زندگی میکرد .  زن وبچه داشت . در باغچه

خانه اش سبزیجات میکاشت و آنها را بایک  گاری دستی به کلکته

می برد  و می فروخت . بیسواد  بود و  هیچوقت به  مدرسه  نرفت

ولی تنها با استفاده از  تکه  روزنامه هایی که سبزیجات  را  در  آن 

 می پیچید خواندن و نوشتن را  یاد گرفت .  زندگی آرامی  داشت.

باغچه اش را بیل میزد  و  گاهی برای   هم روستایی هایش   نامه

می نوشت .  تا اینکه یک روز به طور اتفاقی  کتاب   "  اصول نظریه

اعداد لژاندر "   به دستش رسید .   این  کتاب  که  حاوی   مقدمات

ابتدایی ریاضیات است  رامانوجان  را چنان  مجذوب  خود کرد  که در

 بستر افتاد و یک ماه بیمار شد .  ذهن بی نظیر  رامانوجان   روشن

 شده بود و او کشف بزرگی انجام داده بود . کشفی به نام ریاضیات.

 

من خود دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه شریف هستم و ریاضیات

در  کنار  حشیش ‌  ادبیات و شطرنج  از   دلبستگیهای   زندگی  من

هستند .  البته نه آن نوع  ریاضیات تهوع آوری  که سر کلاسهای ما

درس می دهند . کلاسهایی با  ۴۰   الاغ  حسابی  که   مثل    یابو

دارند  جزوه  می نویسند  و   آن  استاد  آشغالی  که   تجسم    گند

نارسیسیسم آکادمیک است .  بلکه ریاضیاتی  زیبا و خیال انگیز  که

 هیچ ربطی به  واحد پاس کردن ندارد و آمیزه ای است از  اغتشاش

تقارن   هوش  بازیگوشی  غریزه و تخیل . تعریف می کنند که روزی

  دیوید هیلبرت  ریاضیدان بزرگ  سر کلاس آمد و یکی از شاگردانش

را غائب دید .  پرسید :  چرا این شاگرد دیگر به کلاس نمیاید ؟  

 گفتند :  ریاضیات را رها کرده تا برود و شاعر بشود .  دیوید هیلبرت

 جواب عجیبی داد . او گفت : همیشه می دانستم آنقدر تخیل ندارد 

 که یک ریاضیدان بشود .

خسته شدم . بقیه را بعدا می نویسم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:5  توسط مهدي مهرافروز  | 

امرار معاش

خیلی بی پول هستم و دنبال کار می گردم . به نظر من امرار معاش

 کثیف ترین قسمت زندگی است و آن وقت این مارکس ابله میخواهد

 از این کثافت ارزش بسازد . درست نمی دانم  جان.اف.کندی بود  یا

 لنین یا  امپراطور ژاپن  و یا یک  آشغال  دیگر که در جایی گفته بود :

" هر کس کار نکند نباید نان بخورد " .

دیشب حامد ولیزاده یک چهار لیتری عرق آورده بود خوابگاه . با ایمان

 و کوهیار و یک سری کس مغز دیگه  نشستیم خوردیم . همه با هم

مست کردیم , با هم تگری زدیم , با هم چپ کردیم و خوابیدیم . صبح

 همه با هم سر درد گرفتیم . ایرانی جماعت مشروب خور نمی شود

 با منقل انس بیشتری دارد . قبل از اینکه تگری بزنیم ایمان یک شعر

 خواند که خیلی خوشم آمد :

 

                                                                      رنج عزیزم !

                                                                      و تو چنان انگشت میانه ات را بر میز می کوبی

                                                                       که انگار فقط

                                                                        کمی قهوه مان تلخ است .

 

 سرم درد می کند . به خدا قسم راست می گویم و دیگر کلافه شده ام.

 " هر کس کار نکند نباید نان بخورد ". این جمله جدا بوی  مادر قحبه گی

می دهد و در هر مانیفیستی  که آمده باشد شک  نکنید که قصد  قتل و

عام همه  آنهایی را دارد  که برای نان  شبشان زحمت می کشند .  حالا

یادم آمد این جمله یا مال استالین است یا مال ژنرال فرانکو . ولی صد در

 صد  مطمئن  هستم  که مال   کارل مارکس   نیست .     مارکس بیچاره

ساده لوح تر از اینها بود .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:43  توسط مهدي مهرافروز  | 

نابغه

 

يكبار كسي به  لوكوربوزيه  مي گويد : شما نابغه ايد آقا ؟

لوكوربوزيه  مي گويد :"  نه آقا .  من الاغم .  ولي درست

نمي دانم  الاغ نابغه  را حمل مي كند يا  نابغه  الاغ را ؟ "

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 21:31  توسط مهدي مهرافروز  |