هنوز زنده ام
بنویسم ٬ هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد .
داستان كوتاه و مخدر
بنویسم ٬ هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد .
بیشتر از یک ماهی می شود که داریم با حامد طاهرخانی دوا
می زنیم . دستهایمان پر از زخم است . هروئین آخر مخدر است
زود نئشه ات می کند ٬ بعد آرام و خیلی غمگین می شوی و
آن وقت دیگر حوصله هیچ کسی را نداری ٬ مگر شاید فرهاد مهرداد
همین که کارمان تمام می شود حامد بلند می شود و فرهاد
می گذارد .
ــ فرهاد ٬ آیا به نظر شما ٫استیل و سبک و شیوه خاصی
را در موسیقی ایرانی پایه گذاشت ٬ یا نه ؟
ــ نه ( مکث ) ... خیر ٬ در واقع بسیار پیشتر از من عارف
برای اولین بار مضمون غیر عاشقانه را وارد ترانه فارسی
کرد . البته منظورم ابوالقاسم عارف زمان مشروطیت است .
آخر آن وقتها یک ترانه خوان دیگر نیز به اسم عارف وجود داشت که
بد کس مغزی بود .
آخر هفته رفتم خانه پهلوی مادرم . برایم آبگوشت درست کرده بود .
بعد از نهار بیکار بودم "وضعیت بشری " هانا آرنت را برداشتم
نگاهی انداختم . صفحاتی از قسمت های مورد علاقه ام "فصل ۳ :
تباهی " را دوباره خواندم . این کتاب همواره مرا تکان می دهد.
غروب آمدم بیرون سیگار بخرم ٫ سر کوچه مان و روی یک نیمکت
فلزی نزدیک دکه سیگارفروشی پیرمرد کارتن خوابی نشسته بود
وسط گرما دو تا کاپشن روی هم پوشیده بود . کنارش نشستم
و سیگار تعارف کردم . برگشت و با تعجب پرسید : مگه ماه
رمضان نیست ؟
- نه حاجی بکش . خیلی وقته گذشته .
با ظرافتی که به کاپشن هایش نمی خورد یکی بیرون کشید و روشن
کرد . زیاد حرف نمی زد ٫ آنهایی هم که می گفت بیشتر پرت و پلا
بود . مثلا گیر داده بود که من سیگار فروردین بکشم . می گفت :
منخرین هایت را اذیت نمی کند ( با دو انگشت به زیر گلویش می زد)
از وینستون هم بهتر است . "
دیگر این که " توت ها دارند حرام میشوند" به درخت توت بالای سرمان
اشاره می کرد : " این توت ها الان خیلی رسیده و خیلی شیرین
هستند . اما باد می زند می افتند و مردم آنها را لگد می کنند .
شهرداری باید یک فکری بکند ."
حتی طرح یک چادر بزرگ دایره ای شکل را کشیده بود که زیپ می خورد
و دورتادور درخت کاملاْ کیپ می شد : "کافیه یه جوانک زبر و زرنگی ( به
من اشاره می کرد ) برود بالای درخت و حسابی بتکاند ."
وسط حرفهایش مرتب برمیگشت به سمت من و می پرسید : "بد میگم
آقا ؟ "
ــ نه . خیلی هم خوب میگی .
من شش تا دایی دارم که پنج تای آنها کفتر باز هستند و خصومتی
نهفته و دیرین با گربه ها دارند .
بگذارید برایتان تعریف کنم تا به حال چند بار برایم پیش آمده که با
یکی از دایی هایم توی خیابان گربه ببینیم . در همه این مواقع
بلا استثناء ٬ آن دایی ام ( فرقی نمی کند کدام یکی باشد ) همه
چیز را فراموش می کند و با جدیت دنبال گربه می دود در حالی که با
یکی از دستهایش شلوارش را نگه داشته است ( همه دایی های من
شلوارشان از کونشان می افتد ).
من البته راه خودم را می روم و چند کوچه پایین تر دایی نفس زنان از
راه می رسد و می گوید : " برویم " در حالی که چشمهایش به
شدت برق می زند .
آن یکی دایی دیگرم ( که زمانی کارمند سازمان تامین اجتماعی
بود ) را سالهای زیادی است که ندیده ام . آدم خیلی پرتی است
و از کفتر هیچ سر در نمی آورد.
یکبار از یک راننده تاکسی پرسیدم : ببخشید آقا . ما آخرش نفهمیدیم
ملت سالمند ما اسکولیم ٬ یا نه ٬ ما سالمیم ملت اسکولند؟ راننده
دنده را عوض کرد و گفت : تو اسکولی .
.
برای جشنواره داستان های زیر ۱۵۰ کلمه ای یک داستان ۱۰۰
کلمه ای نوشته ام . نام این داستان ابن عربی است . ( به جز
سیامک مهاجری هیچ ابله دیگری در مورد داستان نظر ندهد ).
.
.
ابن عربی
در آن روزی که ابن عربی ٬ همان فیلسوفی که در جایی گفته بود :
زندگی خیالی بیش نیست ٬ بر پنجره ای گشوده ماه رویی سرخ مو
دیده بود به محله یهودی نشین اندلس رفت تا ابوالهول ساحر ٬ عالم
به علوم غریبه را ملاقات کند که اسطرلابی ریخته شده از طلای
گوساله سامری داشت . نام اسطرلاب ظاهر است . ابوالهول ۵۰۰
دینار زر گرفت و در رمل ها دید که ابن عربی آواره بیابان ها خواهد
خواهد شد ٬ بر خرابه ای از مصر گنجی عظیم خواهد یافت و کلاغان
دمشق چشمهایش را با منقار بیرون خواهند کشید در حالی که
جمله جامه هایش در گروی نصاری می فروشی است که دختری
سرخ مو دارد . ابن عربی به خانه بازگشت و بر حاشیه فصل آخر کتاب
تهافت الفلاسفه تالیف ابوحامد محمد غزالی نوشت : زندگی
خیال فریبنده ای بیش نیست .
کاری کوچک در یک شرکت خصوصی پیدا کرده ام . محل کارم طبقه
یازدهم یک آسمانخراش دوازده طبقه است . وقتی می آیم کنار
پنجره سیگار بکشم تهران را تماشا می کنم . با همه خاطره هایش
و همه زشتی هایش . خاطره هایش دهنم را می گاید و زشتی هایش
تسلی ام می دهد که خوب! شاید همه تقصیر ها هم به گردن تو
نباشد .
یکی از همکارانم روی گوشی موبایلش آهنگ فیلم پاپیون را گذاشته
است و هر وقت موبایلش زنگ می خورد این موسیقی ( که همان قدر
که زیبا است سرگیجه آور است ) شناور می شود وتوی اتاقها می ییچد
سرم را بلند می کنم و تصاویر از جلوی چشمهایم می گذرند . زندان
گویان فرانسه . تمساحها . جذامیها و آن عینک ته استکانی .
بعد از ظهر ها وقتی بر می گردم خوابگاه توی خیابان هنوز صدا توی
گوشهایم است و یاد جمله ای می افتم که پاپیون گفت وقتی سوار بر
نارگیلها همراه با موج ماریا از ساحل دور می شد .
پاپیون فریاد زد : مادر به خطاها من هنوز زنده ام .
.
چند وقت پیش چند تا از بچه ها جایی جمع شده بودند و داشتند
برای یک کنسرت موسیقی تدارک می چیدند . حسین شاس هم
آنجا بود . بعد از یکی دو ساعت بحث درباره تالار و مجوز و ساز و
مخدر و ... از حسین شاس می پرسند : "خوب! نظر تو چیه ؟ "
حسین شاس جواب میده : " ما باید چند تا کایت بگیریم بعد با
کایت پرواز کنیم و بریم توی یکی از این جزیره های یخی فرود
بیاییم و با یه درامز شاخ کنسرت اجرا کنیم پتگوئن ها برامون دست
بزنند. "
هر وقت مثل این روزها اعصابم گه مرغی میشود به یاد شری
نیواساوا رامانوجان میافتم . او یک ریاضیدان نابغه و بزرگترین مرد
تاریخ من است و مانند نیچه بیچاره نبوغ برایش خیلی گران تمام
شد. رامانوجان یک دهقان هندی فقیر بود که در دهکده ای در
۵۰ کیلومتری کلکته زندگی میکرد . زن وبچه داشت . در باغچه
خانه اش سبزیجات میکاشت و آنها را بایک گاری دستی به کلکته
می برد و می فروخت . بیسواد بود و هیچوقت به مدرسه نرفت
ولی تنها با استفاده از تکه روزنامه هایی که سبزیجات را در آن
می پیچید خواندن و نوشتن را یاد گرفت . زندگی آرامی داشت.
باغچه اش را بیل میزد و گاهی برای هم روستایی هایش نامه
می نوشت . تا اینکه یک روز به طور اتفاقی کتاب " اصول نظریه
اعداد لژاندر " به دستش رسید . این کتاب که حاوی مقدمات
ابتدایی ریاضیات است رامانوجان را چنان مجذوب خود کرد که در
بستر افتاد و یک ماه بیمار شد . ذهن بی نظیر رامانوجان روشن
شده بود و او کشف بزرگی انجام داده بود . کشفی به نام ریاضیات.
من خود دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه شریف هستم و ریاضیات
در کنار حشیش ادبیات و شطرنج از دلبستگیهای زندگی من
هستند . البته نه آن نوع ریاضیات تهوع آوری که سر کلاسهای ما
درس می دهند . کلاسهایی با ۴۰ الاغ حسابی که مثل یابو
دارند جزوه می نویسند و آن استاد آشغالی که تجسم گند
نارسیسیسم آکادمیک است . بلکه ریاضیاتی زیبا و خیال انگیز که
هیچ ربطی به واحد پاس کردن ندارد و آمیزه ای است از اغتشاش
تقارن هوش بازیگوشی غریزه و تخیل . تعریف می کنند که روزی
دیوید هیلبرت ریاضیدان بزرگ سر کلاس آمد و یکی از شاگردانش
را غائب دید . پرسید : چرا این شاگرد دیگر به کلاس نمیاید ؟
گفتند : ریاضیات را رها کرده تا برود و شاعر بشود . دیوید هیلبرت
جواب عجیبی داد . او گفت : همیشه می دانستم آنقدر تخیل ندارد
که یک ریاضیدان بشود .
خسته شدم . بقیه را بعدا می نویسم .
کثیف ترین قسمت زندگی است و آن وقت این مارکس ابله میخواهد
از این کثافت ارزش بسازد . درست نمی دانم جان.اف.کندی بود یا
لنین یا امپراطور ژاپن و یا یک آشغال دیگر که در جایی گفته بود :
" هر کس کار نکند نباید نان بخورد " .
دیشب حامد ولیزاده یک چهار لیتری عرق آورده بود خوابگاه . با ایمان
و کوهیار و یک سری کس مغز دیگه نشستیم خوردیم . همه با هم
مست کردیم , با هم تگری زدیم , با هم چپ کردیم و خوابیدیم . صبح
همه با هم سر درد گرفتیم . ایرانی جماعت مشروب خور نمی شود
با منقل انس بیشتری دارد . قبل از اینکه تگری بزنیم ایمان یک شعر
خواند که خیلی خوشم آمد :
رنج عزیزم !
و تو چنان انگشت میانه ات را بر میز می کوبی
که انگار فقط
کمی قهوه مان تلخ است .
سرم درد می کند . به خدا قسم راست می گویم و دیگر کلافه شده ام.
" هر کس کار نکند نباید نان بخورد ". این جمله جدا بوی مادر قحبه گی
می دهد و در هر مانیفیستی که آمده باشد شک نکنید که قصد قتل و
عام همه آنهایی را دارد که برای نان شبشان زحمت می کشند . حالا
یادم آمد این جمله یا مال استالین است یا مال ژنرال فرانکو . ولی صد در
صد مطمئن هستم که مال کارل مارکس نیست . مارکس بیچاره
ساده لوح تر از اینها بود .
يكبار كسي به لوكوربوزيه مي گويد : شما نابغه ايد آقا ؟
لوكوربوزيه مي گويد :" نه آقا . من الاغم . ولي درست
نمي دانم الاغ نابغه را حمل مي كند يا نابغه الاغ را ؟ "